ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠  

دیگر آنقدر بزرگ شده ام که هم سن و سال جوانیهای مادرم باشم.

این بار که آلبوم عکس را ورق می زنم؛ پدر و مادرم را می بینم که کنار هم ایستاده اند، و به سن و سال امروز من اند.

حیاط خانه مادر بزرگ؛

شیراز، باغ ارم؛

شیراز، حافظیه؛

.

ایستاده اند کنار هم؛ و به سن و سال امروز من اند...

  


 
 
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳٩٠  

1.ما در این بازی همه بازیگریم

  نقش های قصه را جان می دهیم

 این که می بینی کنون ما نیستیم

 نقش ها هستند و ما ها نیستیم...

2. من ولی، همیشه خودم بودم.

3. ممنون از همه که در مدت نبودن من همچنان هر از گاه به اینجا سر زدند. از زهرا که اینجا را پیدا کرد، از رهگذر که با بزرگواری بی نظیرش همچنان خواند، از آرزو که سراغ از نوشتنم گرفت،از مریم و لیلا، و از بقیه ای که خبر ندارم...

در مدتی که گذشت، بیشترین کاری که کردم این بود که حرف بزنم و عمل نکنم! نوشتن وبلاگ هم از چیزهایی بود که بسیار در موردش گفتم، و هر بار غیر متعهدانه تر از بار پیش... امیدوارم از این صفت تازه عارض شده،شفا پیدا کنم.

4. اولین شماره از دو ماه نامه "آیین  گفتگو" منتشر شد. در روزگار سختی که هستیم، به جز امیدهای کوچکی از این دست، چیزی خوشحال کننده نیست...

 


 
 
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠  

1.هرجا که رفته باشد برمی گردد؛ با بهار، هر طوری که شده بر می گردد...

باز درختها پوسته ترکاندند، باز جوانه ها سرک کشیدند؛ دوباره خانه پر شد از بوی سبزه و شمع و شیرینی، دوباره یاسهای زرد گوشه گوشه شهر به گل نشستند و درخشیدند. در تکرار همیشگی این دوباره ها اما، من هم تکرار شدم، همان ملغمه همیشگی از شوق دوباره روییدن و خستگی از بند و سد و ضعف. همان بنای جستن دوباره و ترس از نرسیدن...

2. برای وبلاگم، برای دوباره به جریان نوشتن افتادنش، یا در واقع برای دوباره به جریان نوشتن افتادن خودم، چندتا تصمیم گرفته ام. یادت به خیر و روانت شاد، محمد افشار وثوقی...

3. این بهار، بهار چهارم بود؛ عروس دریایی سوزن خورده بود و جمع شده بود و عقب عقب رفته بود و اما همزمان، روی زمین سفتی ایستاده بود. در قاموس عروس های دریایی، لابد می شد که سوزن خورد و چاقو زد و باقی ماند...  

4. شاهرود به نفس های آخر رسید. راندمان احتراق در ب و ی ل ر در قالب دوتا مقاله، الکی بهبود پیدا کرد و چند تا استاد هندی هم الکی بهش صحه گذاشتند و به این ترتیب رسالت علمی من به پایان رسید. من واقعا در برزخ بزرگی به سر می برم؛ نمی دانم مجموعه کارهای دنیا واقعا الکی هست، یا الکی نیست...

5. به این برزخ، الکی بودگی (یا نبودگی!) کار هم دامن می زند. دوستان از فاز های عملیاتی بازدید می کنند و پز مجتمع پتروشیمی ک ا و یا ن و فاز های 17 و 18 گاز را می دهند، در حالی که قطعات سیستم کنترل اولی هنوز از گمرک امارات ترخیص نشده،و دومی هم...

۶.بر می گردم. این بار زود.

 


 
 
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩  

یک پست طولانی چهار قسمتی نوشته بودم اینجا، یک ریع ساعت پیش، که حذفش کردم.

قسمت اول، به خاطر آرزو بود و روز تولدش، قسمت دوم به خاطر مسافر کوچولو بود، قسمت سوم به خاطر امیر رضا و قسمت چهارم به خاطر خودم و غزال.

گذاشتمش تا به موقع اش، چون نمی خوام لو برم که دقیقا در اوج فشار و کمبود زمانه که حس و حال نوشتنم گل می کنه!!!

بر می گردم...

 


 
 
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩  

 1.چسبیدم به شوفاژ اتاقم. تکون نمی خورم. بابا صدا میزنه : "پس چرا نمی آی بابا، نهار سرد شد." هنوز حتی کاپشنم رو هم در نیاوردم.

مه بود امروز اینجا، سرد و غلیظ. به عادت این هفته های اخیر، زدم به راه که تا ایستگاه یک تله کابین برم و برگردم. حالا برگشتم. سرما همه وجودم رو گرفته. همه اش رو... چسبیدم به شوفاژ و دستم رو گذاشتم توی شال گردنم تا گرمی گردنی رو که حبس شده لابلای تار و پودش حس کنم. احساس می کنم همه گرمی های دنیا هم امروز راهی به حال سرد و خرابم نمی برند...

2. تینا اگه دم دستم بود الان ب12 تجویز می کرد برام. می گفت ضعیف شدی... مونیکا اگه پیشم بود یک لقمه بزرگ کره عسل یا خامه و خرما درست کرده بود و با چایی شیرین به خوردم داده بود. ساعت 10 شبه. مامان می گه می خوای لباس بپوشم تا پارک بریم با هم؟ "پغ" بغضم بلند بود... مثل ابر سیاه گریه می کنم. لاینقطع.

همینطوری با اشک در کمد رو باز می کنم و هرچی کاغذ طرحدار و مقوا برای کلاژ کاری خریده بودم پخش می کنم روی میز. می شینم به نگاه کردنشون. باز با اشک. حتی حوصله ندارم برم چسب رو پیدا کنم. چند دقیقه می گذره و بلند میشم جمع شون می کنم و پرتشون می کنم توی کمد، سر جای قبلیشون.

3. آفتاب طلاییه امروز. صبحانه می خوریم و می آم مانیتور رو میزنم بالا. Help MATLAB رو باز میکنم که باز PLS بخونم. بعد از دو روز مبارزه با خودم، "پغ" بغضم این دفعه آروم تره...

4. آرزو، اس ام اس که زدی تازه از مه برگشته بودم... اس ام اس که زدم داشتم کاغذ و مقواهامو نگاه می کردم. دوباره که اس ام اس زدم صبح طلایی دو روز بعد بود. نگران نباش. ویتامین ب12 می خورم....

 

 


 
 
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩  

١. -قاصد روزان ابری، داروگ، کی می رسد باران...؟

  - حالا رسید. حالش رو داری؟

 - نه. سرد و ابری هستم خودم به اندازه کافی، در این حد که یکی دو ساعت اطراف غروب های خیس پاییز رو می خوام که کلا روی زمین نباشم.

2. اندر احوالات خودم، اینو بگم که فعلا بند بالا، بعلاوه مقادیری داده کاوی و بویلر و ضریب هم بستگی، بعلاوه مقادیری اضطراب و نگرانی و عذاب وجدان مساویست با من.

3. اندر احوالات مریم یکسال و نیمه،اینو بگم که ایشون فعلا سه کلمه "شیر" و "جیش" و "سیب" رو یکجور ادا می کنند. در ضمن عبارت "بی" به معنی "بده" و "بگیر" و "برو" و"بیا" و"بغلم کن"با هم به کار میره و تشخیص اینکه الان منظورشون دقیقا کدوم فعل هست بر عهده شنونده قرار داره.

4. اندر احوالات این شهر خراب،این رو بگم که "زن نابینا"یی که خیلی گذرا در اخبار گفته شد که در ایستگاه خزانه مترو به دلیل ندیدن لبه سکو و سقوط به صورت دلخراشی توسط قطار زیر گرفته شده، سی و سه ساله بود، مادر دو بچه پنج و یک ساله، فوق لیسانس تاریخ، و معلم مدرسه...

5. نمی دونم چرا همش یاد اون راننده تاکسی شاهرودی می افتم که به من و مسافر کوچولو گیر داده بود که تخمه بخوریم. تخمه ها رو خودش بو داده بود و هی می خورد و هی تعارف می کرد. از دانشگاه رفت خوابگاه و کلی معطل شد و بعد رفت فلکه شهر و هزار و پانصد تومان بیشتر نگرفت...

 

 


 
 
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩  

من می تونم؛ من مطمئنم که می تونم از این نوستالژی چنبره زده روی مغزم نجات پیدا کنم. سعی می کنم یادم نیاد که سالها  در همچین شبی از شوق فردا و دوباره دیدن مدرسه خواب به چشمم نمی آمد . من می تونم بشنوم که "همشاگردی سلام" و بی قرار نشم...

"آغاز سال نو، با شادی و سرور

همدوش و همزبان، حرکت به سوی نور..."

اما بوی نارنگی و بیسکوییت و گچ می آد. من می تونم به چیز های دیگه فکر کنم، به پایان نامه، به کار، اما دلم لیوان تاشو می خواد و مدادرنگی و پاک کن. من هزارتا کار دارم، باید کد بنویسم و داده های این بویلر لعنتی رو خوشه سازی کنم... باید برم یه جایی از توی یک سوراخی معادله دینامیک احتراق پیدا کنم، اما بوی دفتر نو پیچیده توی سرم. دلم می خواد با مونیکا بشینیم و کتاب های نوی من رو جلد کنیم. من سر نایلون رو بگیرم و مونیکا قیچی کنه، بعد با دستهای کپل و سفیدش روی یک پلاک آبی اسم و فامیلم رو بنویسه و بچسبونه روی جلد کتاب و من ته دلم قند آب بشه که رفتم یک کلاس بالاتر...

من می تونم. می تونم عاقل باشم و به این فکر کنم که سر جمع دوازده سال بیشتر نبود، من الان بیست و هشت سالمه و به عبارتی قسمت کوتاه تر عمرم به مدرسه رفتن گذشته، و در نتیجه این همه فکرکردن نداره و باید به فکر بقیه زندگی بود و دست از مرور خاطره ها برداشت ... اما صدای بلندگوی برنامه صبحگاه می آد. صدای دویدن توی راهرویی کلاسها می آد. صدای خانم اجازه... 

یه چیزی انگار قلقلکم می ده که بلند شم و مقنعه مامان رو سرم کنم و معلم بازی کنم... که کیف خواهرم رو بندازم روی دوشم و ادای مدرسه رفتن رو در بیارم، کیف باید از قدم بلندتر باشه و صورتم اونقدر کوچک که توی مقنعه مامان گم بشه. من هنوز هفت سالم نشده، ولی دوست دارم معلم بازی کنم... دوست دارم معلم بشم.

من می تونم...اما چنبره به مغزم فشار می آره هنوز...با گوگل سرچ می کنم: "مینو شیخ عطار"و"معلم کلاس اول" . خبری نیست. کشوی کتابخونه رو میکشم بیرون، کارتهای صد آفرینم رو برای صدمین بار نگاه می کنم، بو می کنم، و سعی می کنم ذوق هفت سالگی ِ سر صف کارت گرفتن رو تجسم کنم. فایده ای به حالم نداره... چنبره نوستاژی تسلیمم می کنه.

من نمی تونم. من دلم می خواد فردا صبح برم مدرسه...

...

 


 
 
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  

١. تاریخ پست پایین رو که نگاه کردم، خودم جا خوردم... این همه گذشته و من ننوشتم!! اون هم در حالی که قرار بود زیاد بنویسم. چه کار دارم می کنم من این روزها، که برای هیچ کاری وقت ندارم؟!!

2. مالیخولیای یواش پاییزی... تکرار هر ساله یک درد نوستالژیک. 

3. از حراست پالایشگاه خواستند که کارتهای تردد موقت رو بهشون برگردونیم. دلم نمی خواست پسش بدم، به خاطر اینکه یادگار روزهای عجیب و غریبی از زندگیم بود. روزهایی که تمام به جنگیدن می گذشت؛ جنگیدن با کار، با فضای خشن و خاک آلود و پر از دود سیگار، با سلف سرویس شلوغی که من تنها مهمان "غیر مرد" ش بودم، و از همه سخت تر جنگیدن با کسی که به خاطر یک گرفتاری عاطفی با خودش دائم در جنگ بود. میدان جنگ در بزنگاه آغاز بهار...

مرد، گرفتار من بود و من گرفتار خودم. مرد گرفتار ملغمه ای از عشق و نفرت بود و من به موازات تمام گرفتاری های خودم، تمام تلاشم رو می کردم که اون توی جنگ با خودش، از من شکست نخوره.

کارت رو با نوار دور گردنش برگردوندم به حراست. کارت رو جدا کردند و نوارش رو برام پس فرستادند که یادگاری نگه دارم...

4. در باب آدمهایی که توی کاروانسرای من گم شدند، تصمیم دارم هر از گاهی بنویسم. انگار که لازم هست که یادمانی بر پا کنم از کسانی که الان نمی دونم کجا هستند، اما روزگاری مسافر من بودند. یادمانی برای تسکین درد عبور...

5. با نرگس رفته بودیم مانتو فروشی بلوچ. طبق معمول هیچ لباسی به درد من نخورد. بیکار ایستاده بودم توی اتاق پرو مانتو فروشی -که یک سره بود و هیچ حریم خصوصی وجود نداشت و از این نظر بی شباهت به حمام عمومی نبود - که خانمی ازم پرسید: "ببینید این چطوره به تنم؟" نمی دونم از کجای نگاه کردنم یا جواب دادنم بوی کارشناس یا دلسوز بودن امد که جماعت اطراف، یکی یکی شروع کردند نظرم رو پرسیدن! "جنسش به نظر خوب می آد" و "توی گودی کمرتون بد ایستاده" و "می تونید پایینش یک دکمه قابلمه ای اضافه کنید" و "یه کم براتون گشاده" و... تا اینکه خسته شدم و زدم بیرون. نرگس هنوز داشت به خریدن یا نخریدن اون مانتوی یک سره خاکستری فکر می کرد و من در حیرت مونده بودم از خودم...

6.(*)

دست تو و یک دفتر و یک قصه وسط،

صد بار دگر، جریمه از روی غلط؛

پایان خوش عشق تو هر بار این است:

یک نقطه ته جمله و باز از سر خط...

.

باز از سر خط...

___________________________________________

(*): از نیلوفر عاکفیان. امیدوارم که شعرش رو تحریف نکرده باشم.

   

  


 
 
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩  

1. لیله الرغائب...

یک جور قشنگی می چرخه این کلمه توی دهان آدم... انگار که همزمان با بردن اسمش، قراره یک نفر آرزوهات رو بشنوه و بگه: بگذار ببینم امشب چه کار میشه برات کرد...

2. نمی دونم چرا چند وقته هی یاد "آقا روزنامه ای" می افتم. سرگرمی دوست داشتنی قسمت خیلی طولانی ای از بچگی های من، خواندن " کیهان بچه ها" بود. آقا روزنامه ای هر روز عصر با موتورش برای ما و چندتا دیگه از خانه های کوچه مون، روزنامه می آورد. سه شنبه به سه شنبه حدود ساعت 5 بعد از ظهر که می دونستم وقت آمدنشه، با یک سکه 5 تومانی دم در می ایستادم تا بیاد.می رسید، جک می زد و از پر خورجین موتورش از لابه لای دسته های روزنامه، کیهان بچه های منو بیرون می کشید و روی روزنامه هر روزش می گذاشت ومی داد به دستم و در مقابل سکه 5 تومانی که بهش می دادم، یک جور بامزه ای کشیده می گفت: مــــــــــــــــــتشکر.

بچه گیهام ادای تشکر کردنش رو زیاد در می آوردم. یه جور سرگرمی بود برام فکر کردن بهش. مرد سالخورده لاغر اندامی که موهای جو گندمی داشت و کاپشن سربازی می پوشید و تنها کلمه ای که مدتها از زبانش شنیده بودم همین "متشکر" بود.

کجاست الان؟ کی بود اصلاً؟ اسمش، رسمش؟ زنده است هنوز؟

3. گفتند که دنیا محل گذره... راه عبور... تو مایه های کاوانسرا. چقدر آدمها از نزدیکیهات رد شدن و ندیدشون. چقدر آدمها از نزدیکیهات رد شدن و دیدیشون، باهاشون حرف زدی، اما بعد گم شون کردی. چقدر آدمها ازت دور بودن و آرزو می کردی که بیان نزدیکیهات، یا بشه که تو بری نزدیکشون، اما نشده. چقدر آدمها نزدیکت بودند که آرزو می کردی کاش هیچ وقت نبودن...

چقدر آدم... چقدر آرزو...

4. امشب شب آرزو هاست. "لیله الرغائب". آرزو که بکنی گویا، گویا به برآورده شدن نزدیک می شه. نزدیک تر از قبل...

----------------------------------------------------------

پ . ن.1: در مورد کیهان بچه ها خوندنم و عوارضش یک روزی یک حرف هایی می زنم.

پ.ن.2: وسواس غریبی پیدا می کنم بعضی وقت ها که بدونم آدمهایی که توی کاروانسرام گم شدن کجا رفتن...

یعنی میشه آقا روزنامه ای هنوز زنده باشه؟

پ.ن.3: من شک دارم که کسی هنوز به این ویلاگ سر بزنه!!! شاید بر اثر ماه های طولانی ننوشتن من، شاید هم براثر اینکه شاید دیگه کسی اینجا کار دیگه ای نداشته باشه...

هر چند توفیر زیادی در نفس تصمیمم برای نوشتن یا ننوشتن نداره، ولی لطفاً اگر هنوز از این کاروانسرا رد می شید، هر کی که هستید، - حتی اگه تینا یا غزال هستید  (!!) - یک خبری بدید این پایین. مرسی!

 


 
 
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩  

١.اینک؛ بهار...

 ٢. تمام اسفند ماه توی اتاق کنترل بخار پالایشگاه گذشت. به جای بوی بهار، بوی گاز و فراورده های نفتی بود و گرد و خاک، و به جای شوق و فرصت نگاه کردن جوانه ها، تا چشم کار می کرد سیم و پانل و مانیتور بود و فشار روانی برای تمام شدن کار.

3.غزال گفت که چیزی از من نگو، نمی گم...فقط همین که همزمان با سر خوشی از دوباره هم کلام شدنمون باهم، خون به جگرم از...

4. جای ماندانا خالی که توی همین کلاس با هم با دکتر آنالویی درس شبکه داشتیم. پنج سال پیش. به چشم برهم زدنی گذشته گویا. پیر شدم انگار، که این روزها به پیشنهاد دکتر جاهد همون جا مثل بچه های خوب، آروم و با دقت می شینم به گوش دادن درس داده کاوی، و نه شیطنتی می کنم و نه خوابم میگیره و نه با کسی حرف میزنم.

5. داشتم حساب می کردم که این بهار میشه سومین بهار... بهار اول قصد کرده بود که حرفی نزنه." جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است، هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق..." بهار دوم مسافر بود و ایران نبود و "زهی خجسته زمانی که یار باز آید..." بهار سوم مسافر نبود و حرف می زد و لحظه به لحظه همراهم بود و " کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش..."

تلخی دردآوری هست توی این یک مصرع آخر، کنایه ای که غیر از خودم و خودش هیچ کس دیگه ای لمسش نمی کنه...