از راه که می رسم، هنوز ظرف سبزی پلوی مامان و بقیه خورد و خوراکی هایی که همراهم کردند رو نگذاشته توی یخچال خوابگاه، دلم می خواد که برگردم خونه. هنوز خستگیِ نزدیک هفت ساعت اتوبوس سواری تهران تا شاهرود روی کمرم زق زق می کنه و دلهره از توی خلوتی و سرمای نیمه شب از اتوبوس پیاده شدن و توی تاکسی نشستن و تا خوابگاه رفتن از دلم بیرون نرفته که دلم هوای خونه رو می کنه و بدم نمی آد که همه فرآیند آمدن رو همون موقع دوباره طی کنم تا برگشتن...
.
صبح که شد مسافر کوچولو دلش شور زده بود وگشته بود دنبال تلفن خوابگاه و عصبانی از اینکه چرا توی سایت دانشگاه شاهرود هیچ شماره تلفنی پیدا نمی شه و چرا من موبایلم خاموشه و چرا دلیوری اسم ام اسم روشن نیست که بفهمم خبر رسیدنم بهش نرسیده.
.
عصر که شد و از دانشگاه که بر می گشتم، سرمای نیمه کویری و گزنده پاییز شاهرود با احساس بطالتِ ناشی از تشکیل نشدن کلاس و عذاب وجدان ناشی از وقت تلف کردن، سه تایی قاطی شده بودند و می کوبیدند توی سر و صورتم. اصلا حال خوبی نبود.
.
شب که می شه باز فیلَم یاد هندوستانِ خونه رو می کنه. با بچه ها می شینم به چایی خوردن و حرف زدن... بعد شام خوردن و حرف زدن، بعد زنگ زدن گوشی موبایل و حرف زدن... بعد باز حرف زدن.
.
1. من شرمندم که زیاد نمی نویسم...و شرمنده ترم از اینکه وقتی می نویسم،نوشته هام اون چیزهایی نیستند که باید می نوشتم.
2. بعضی وقتها که اینجام -اینجا یعنی شاهرود، و این اولین باریه که از اینجا می نویسم- دچار یک جور احساس حماقتِ آمیخته به بطالت می شم.این احساس واقعیه... وباید نگرانش باشم.
3. من چند وقته یه چیز خیلی کوچولوی عاشقانه می خوام بنویسم، نمی تونم!!!!
4. این بند مخاطب خاص داره. از بقیه معذرت می خوام.
می دونید یه وقتهایی فکر می کردم عاشقانه نوشتن احمقانه ترین کار دنیاست. با وجودیکه نوشته هاتون رو دوست داشتم، ولی وقتی به شدت حسی و عاطفی می شدند دوست داشتم یه جورایی بهتون بگم که به نظرم ول معطلید(*) روزگاری گذشت تا به این نتیجه رسیدم که حتی اگر ول معطل بودید هم مهم نبود؛ مهم این بود که شجاعت عاشقانه نوشتن رو داشتید.
5. من و غزال...غزال و من... من و تمام سالهای نوجوانیم، من و پاک ترین دوست داشتنم... عاقبت و من...
6. الان بزرگترین مشکلم اینه که می خوام با این چند کلمه یه جمله معنی دار بسازم و نمی شه: " فرایند احتراق، روش، کنترل هوشمند، بهبود، مبتنی بر داده کاوی". دوستان پیشنهادی ندارند؟ بهترین پیشنهاد به عنوان موضوع پایانامه من انتخاب می شه.
7. طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم...
که سوزهاست...سوزها...
------------------------------------------------------------------
(*): صراحت و جسارتم رو می بخشید.