ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸  

١. حاصل ١٠ روز موندنم توی شهر شاهرود شد یک جمله نسبتاً بی سر و ته : "بهبود فرآیند احتراق با به کارگیری کنترل هوشمند مبتنی بر داده کاوی" . امروز صبح رسیدم تهران.

٢. یک چیزی توی پست قبلی نوشته بودم که گفت و شنود بعدش کمک کرد به اشتباهم پی ببرم. اینکه نمی شد نوشت، از شجاع نبودن من نبود؛ از "شکوه" چیزی بود که می خواستم رونمایی کنم. خوشحالم که نگفتم. که یک چیز خیلی باشکوه رو نریختم توی ظرفِ چند تا جمله حسی کوچک...

٣. شب یلدای من امسال، طولانی ترین شب سال که نه، طولانی ترین شب عمرم بود...


 
 
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸  

از راه که می رسم، هنوز ظرف سبزی پلوی مامان و بقیه خورد و خوراکی هایی که همراهم کردند رو نگذاشته توی یخچال خوابگاه، دلم می خواد که برگردم خونه. هنوز خستگیِ نزدیک هفت ساعت اتوبوس سواری تهران تا شاهرود روی کمرم زق زق می کنه و دلهره از توی خلوتی و سرمای نیمه شب از اتوبوس پیاده شدن و توی تاکسی نشستن و تا خوابگاه رفتن از دلم بیرون نرفته که دلم هوای خونه رو می کنه و بدم نمی آد که همه فرآیند آمدن رو همون موقع دوباره طی کنم تا برگشتن...

.

صبح که شد مسافر کوچولو دلش شور زده بود  وگشته بود دنبال تلفن خوابگاه و عصبانی از اینکه چرا توی سایت دانشگاه شاهرود هیچ شماره تلفنی پیدا نمی شه و چرا من موبایلم خاموشه و چرا دلیوری اسم ام اسم روشن نیست که بفهمم خبر رسیدنم بهش نرسیده.

.

عصر که شد و از دانشگاه که بر می گشتم، سرمای نیمه کویری و گزنده پاییز شاهرود با احساس بطالتِ ناشی از تشکیل نشدن کلاس و عذاب وجدان ناشی از وقت تلف کردن، سه تایی قاطی شده بودند و می کوبیدند توی سر و صورتم. اصلا حال خوبی نبود.

.

شب که می شه باز فیلَم یاد هندوستانِ خونه رو می کنه. با بچه ها می شینم به چایی خوردن و حرف زدن... بعد شام خوردن و حرف زدن، بعد زنگ زدن گوشی موبایل و حرف زدن... بعد باز حرف زدن.

.

1. من شرمندم که زیاد نمی نویسم...و شرمنده ترم از اینکه وقتی می نویسم،نوشته هام اون چیزهایی نیستند که باید می نوشتم.

2. بعضی وقتها که اینجام -اینجا یعنی شاهرود، و این اولین باریه که از اینجا می نویسم- دچار یک جور احساس حماقتِ آمیخته به بطالت می شم.این احساس واقعیه... وباید نگرانش باشم.

3. من چند وقته یه چیز خیلی کوچولوی عاشقانه می خوام بنویسم، نمی تونم!!!! 

4. این بند مخاطب خاص داره. از بقیه معذرت می خوام.

می دونید یه وقتهایی فکر می کردم عاشقانه نوشتن احمقانه ترین کار دنیاست. با وجودیکه نوشته هاتون رو دوست داشتم، ولی وقتی به شدت حسی و عاطفی می شدند دوست داشتم یه جورایی بهتون بگم که به نظرم ول معطلید(*) روزگاری گذشت تا به این نتیجه رسیدم که حتی اگر ول معطل بودید هم مهم نبود؛ مهم این بود که شجاعت عاشقانه نوشتن رو داشتید.

5. من و غزال...غزال و من... من و تمام سالهای نوجوانیم، من و پاک ترین دوست داشتنم... عاقبت و من...

6. الان بزرگترین مشکلم اینه که می خوام با این چند کلمه یه جمله معنی دار بسازم و نمی شه: " فرایند احتراق، روش، کنترل هوشمند، بهبود، مبتنی بر داده کاوی". دوستان پیشنهادی ندارند؟ بهترین پیشنهاد به عنوان موضوع پایانامه من انتخاب می شه.

7. طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع   

    که سوزهاست نهانی درون پیرهنم...

    که سوزهاست...سوزها...

 

------------------------------------------------------------------

(*): صراحت و جسارتم رو می بخشید. 


 
 
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸  

تا پنج صبح ساعت به ساعت، ساعت رو نگاه می کردم. پنج که شد پریده بود...انگار که راحت شده بودم. پریده بود که بره امارات و هواپیما عوض کنه و 18 ساعت بعد رسیده باشه سیدنی. راحت شده بودم از فکر رفتنش که یک ماهی بود عذابم داده بود. آخر شب، دم در خونشون آیه الکرسی خونده بودم براش و گریه کرده بودم و گرفته بودمش توی بغلم و مهتا، اونقدر شاد از کندن بود ومشتاق رفتن؛ که هیچی نفهمید از درد من. پنج صبح که شد، رفته بود و همه می دونند که خود مصیبت از فکر کردن به وقوعش راحت تر می گذره...

کار آشنای این دو سه ساله اخیرم شده بدرقه کردن دوستهام و مرور کردن روزهایی از زندگیم که با هر کدوم گذشته بود. اول ماندانا و بعد فرزانه و سارا و همین چند وقت پیش مریم و این آخرین نفر، مهتا... مهتایی که نزدیک ترین دوست و هم صحبت همه سالهای دانشگاه به بعدم بود و مطمئنم بر که نمی گرده هیچ، چیزی هم نمی گذره که ...

بگذریم.

راستی مریم، این شماره 2853-578-573 رو چه جوری باید گرفت؟ کی ها؟ کی هست که از لیفانگ و جنگل و مهمونی و امتحان و کانتری و قهوه یه کم فارغ باشی و بشه باهات راجع به برگهای روی زمین خیابون 16 آذر حرف زد؟ 

 


 
 
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸  

از راه پله های دانشکده ادبیات که بالا می رفتم ؛ جوانی ِ بابا پیش چشمم بود که هر روز و هر روز، از همین راه پله ها بالا و پایین می رفت... بالا و پایین...پایین و بالا... سپیدیِ موهای سیاه، از شقیقه ها شروع می شد و دانه دانه بالاتر  می رفت و شانه ها کاهیده تر و فرو افتاده تر می شدند و بابا، همچنان از راه پله های دانشکده ادبیات بالا و پایین می رفت...

پایان نامه مسافر کوچولو، کشانده بودم به ساختمان سالخورده و انگاربه فراموشی سپرده شده دانشکده ادبیات دانشگاه تربیت معلم، که همچنان بر جا بود، بدون اینکه دیگه بابا، با انحنای ملایم این روزهای پشتش و موهای تقریباً تمام به سپیدی زدش ازشون بالا و پایین بره.

غروب که برگشتم خونه، بغض خوردم و بغض خوردم تا این که دیگه نشد... گریه کردم و گریه کردم و درست نمی دونم به خاطر چی. به خاطر غربت بابا، به خاطر نزدیک به چهل سال با تمام دل سر کلاس و پای تخته ایستادنش، یا به خاطر غربت همیشگی خودم... احساس غربتی که هر چند وقت یکبار و هر بار به بهانه ای خودش رو پهن می کنه توی تمام زندگیم. مامان هم گریه کرد، پا به پام، و اونهم نمی دونم به خاطر چی. به خاطر غربت بابا، یا به خاطر غربت خودش...

 


 
 
ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸  

١. مالیخولیای یواش...

برگها کم کم رنگ می بازند. انگار که روح مرموزی، ناپیدا، لا به لای شاخه های درختها می پیچه و می چرخه و رمقِ سبزشون رو یواش یواش ازشون می گیره.

٢. رمق سبز...

رفته بودی راهپیمایی آرزو؟ خسته نباشی. ولی می تونی درست به من بفهمونی که ما دنبال چی هستیم؟ ما اصلاً کی هستیم؟ به نظرت ما نسلی نیستیم که توی میدان جنگی که قسمت بزرگی از دلیل برپاییش دعوای قدرت دیگرانه داریم دنبال آرمانهامون می گردیم؟ نسلی که به قول خودت از آرمانهای دور و درازمون فقط همین برامون باقی مونده که بخوایم راس مملکتمون این نباشه و اون یکی باشه...اونهم فقط برای اینکه حداقل جنازه هویت و ته مانده دارایی هامون رو راحت نسپرده باشیم دست لاشخور...

با وجودی که همیشه طرفدار امید بودم، فکر می کنم که ما نسلی هستیم سخت ساده دل...و فکر نمی کنم که باقی مونده رمق سبزمون کفاف بده برای جنگ با اینهمه ناراستی.

٣. جنگ...

با مسافر کوچولو داشتیم پشت سر علیرضا حرف می زدیم. مسافر می گفت این سطح خوبی از رابطه هست که بدونی طرف مقابلت رو اونقدر دوست داری یا بهش نزدیک هستی که بتونی باهاش بجنگی و بعد برگردی. که اگه لازم شد باهم بجنگین، بجنگین و بعد هم مطمئن، برگردین کنار هم. من می گفتم سطح خوب تری از رابطه هم هست که توش حتی اگه لازم شد و حق بود که بجنگی هم، فقط به خاطر گل روی طرف مقابلت، نجنگی...

۴. دلم برات تنگ شده غزال

شاید باید می ایستادم و باهات می جنگیدم... نه اینکه بگذارمت وبرم، اونهم نه چندان مطمئن از اینکه بر می گردم. هر چند که خودت نخواستی ؛ حتی نخواستی که باهات بجنگم. اونقدر مطمئن بودی که این وضعیت همون چیزیه که می خواستی که حتی حاضر نبودی بپذیری چیزی که گرفتارش شدی هیچی نیست جز یک "انحراف"...

5. نوشتم، ولی پاکش کردم.

...

۶. مرا در یاب.

چهار چوب یک یادداشت توی ذهنم بود در مورد شبهای قدری که تا حالا گذروندم، از شبِ قدر حیاط مدرسه و بلند بلند دعای جوشن کبیر خوندنِ همه با هممون، تا مسجد دانشگاه و نشریه ویژه شبهای احیا چاپ کردنمون، تا این سالهای اخیر که تنها توی اتاقم نشستن و دعا کردن رو به همه چیز ترجیح می دم. سخت حسش بود که بنویسم، اما فرصتش نبود.

7. همین.


 
 
ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸  

هیچ وقت دیگه ای توی زندگیم نشده بود که اینهمه دلم بخواد در اتاقم رو ببندم و بخوابم و پتو رو تا روی پیشونیم بکشم بالا. که هیچ کس رو نبینم و هیچ صدایی رو نشنوم و به هیچ چیز هم فکر نکنم.

من دو هفته پیش بعد از دو هفته دوری برگشتم خونه. بیزار و خسته از همه چیز. از درس و دانشگاه و خوابگاه و دوستهام و تلفن هام و جزوه هام و فکرهام. از فکر کردن به مردمی که توی خیابانهای تهران کتک می خوردند و خونشون ریخته می شد. از توی خوابگاه بودنم و حتی از به خونه برگشتنم... از دائم به گریه افتادن های بی اختیار شبهای آخر موندنم توی شاهرود. دوست داشتم کلاً نبودم، یا اینکه می رفتم یه جایی و کلاً گم می شدم...

.

حالا بهترم.

فقط بهترم. خوب نه.

.

فکر می کردم بعد از اینهمه وقت و اینهمه اتفاق،اینجا که اومدم یک عالمه از حرفهام رو می نویسم. مثلا می نویسم که چه حال بدی بهم دست می داد وقتی تلویزیونی بود که تمام روزها با صدای رسا دروغ می بافت و با قدرت و اطمینان به خورد مردم می داد و بعد، عکس های مردی رو می دیدم که به سختی و از پشت یک بلند گوی دستی با مردم حرف می زنه... که به پخش صدای یکی، تمام امکانات رسانه ای یک مملکت اختصاص پیدا کرده و به پخش صدای دیگری، یک بلندگو از نوع بلندگو های دستفروشهای دوره گرد کوچه ها... یا می نویسم که آرزو از باطل شدن- یا بودنِ- صد سال تلاش برای استقرار مدنیت-از مبدا مشروطه- کلافه شده بود و مسافر کوچولو برای سی سال امیدِ بسته شده به یک حکومت دینی غبطه می خورد و من، نگران مردمی بودم که قراربود عادت کنند به فریب خوردن...به تمیز ندادن "وقاحت" از "شجاعت"...و به خیلی چیزهای دیگه. می خواستم که بنویسم... ولی...

.

دیروز ظهر با بچه ها بودیم. با بچه ها و بچه های بچه ها! "رها"ی تپل ١٠ ماهه و "مهدی" تپل تر ۶ ماهه. رها دائم به دامن لباس من آویخته بود! و مادرش با بقیه بچه ها مشغول بحث بود در مورد اینکه منتظر ویزای کاناداش بمونه یا با ویزای امریکاش بره.

مریم نبود، و یک ماه دیگه هم بیشتر اینجا نیست... پشتم خالی میشه از رفتنت مریم. 

.

همین دیگه. حرف هام تموم شد. می خوام دوباره برم و پتو رو تا روی پیشونیم ...

 


 
 
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸  

و بهار، روی بیابانها هم دست افشانده بود ...

.

نیمه دوم خرداد ماه برای گفتن از معجزه بهار وقت خوبی نیست وقتی آفتاب راست و داغ می تابه و خنکی و بوی مطبوع پوشال نم خورده توی هوای جایی که نشستی هست و سرخی گیلاس و سبزی گوجه سبز و اضطراب امتحانها، سخت میشه گفت از نفس مسیحای فروردین و دامن بانوی اردیبهشت.

امسال هم جا موندم از بهار... خیلی عقب تر از سالهای پیش. فقط دوست دارم این رو بگم که من،امسال بهار، توی این چهارصد کیلومتر کویری که هر هفته طی می کنم، چیزی دیدم که هیچ وقت نمی دونستم؛ اینکه با بهار، "خار ها هم سبز می کنند... "

.

فرانک عید امسال که اومد خونمون ، دلش فقط لیمو شیرین می خواست. تب داشت. به خاطر عمل و درد بدخیمی که نا غافل چنگ انداخته بود توی قفسه سینه اش.

 و این روزها موهای جو گندمی کوتاه همیشه شیک و مرتبش...دیگه روی سرش نیستند.

.

دلم برای همه کس ها و چیز هایی که فرصت و تمرکز روحی برای پرداختن بهشون رو از دست دادم سخت تنگ شده. دوست داشتم می شد هی برای فرانک لازانیا بپزم و بریم دیدنش...پای مامان رو که چند وقته همش وروم میکنه هی بگیرم توی بغلم و ماساژ بدم... یک عالمه بشینم و با آرزو حرف بزنم... با غزال شوخی کنم... با مهتا بریم رستوران خانه کوچک...وبلاگ بنویسم...به شمعدونی های پشت پنجره برسم...کتاب بخونم...

دوست دارم زندگی کنم. مثل قبل... بی اینکه دغدغه ترمینال جنوب و بیابان و دانشگاه و امتحان مانع ام بشه و جوش بزنم که نامه های کارفرمای پتروشیمی بی جواب مونده...

دوست دارم زندگی کنم، بی دغدغه صدای زنگ گوشی موبایلم... و صدای مسافر کو چولویی که از اون طرف خط می آد یا نمی آد...صدای مسافر کوچولویی که به قول غزال، فکر نمی کنم دیگه زیاد هم بشه بهش گفت کوچولو...

.

و اینکه،

من از انتخابات و سیاستش چیزی بنا ندارم که اینجا بگم. فقط بگم که یک نوار سبز خیلی کوچک بسته ام به دسته کوله پشتی ام. بیشتر نه به خاطر اعلام حمایت از کسی خاص... که به خاطر اینکه برای هر چیزی که موجی از اتحاد و دلگرمی ایجاد کنه، حتی اگر فقط سمبولیک، احترام زیادی قائلم.

 


 
 
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧  

قبل از هر حرفی باید بگم که خوبم . این چند وقت که نبودم، ملالی نبود جز اینکه روزها و شبها به سرعت پشت سر هم قطار می شدند و می گذشتند و من اینقدر از یک طرف گرفتار شهر شاهرود و راه بیابانیش و امتحانها و عوارض جانبی شون و از طرف دیگه گرفتار پلاک هفده خیابان ملاصدرا و کارهای تلنبار شده روی میزم و جواب پس دادن به بخش بازرگانی و بقیه بودم، که نه مجالی برای حرف زدن داشتم و نه توانی برای نوشتن. و با وجودی که می دونم آدمهایی که وبلاگم رو مرتب می خونند از تعداد انگشتهای دستم بیشتر نیستند و تازه بیشتر این تعداد، تقریبا به اندازه همون انگشتهای دست بهم نزدیک هستند و از حال و روزم خبر دارند؛ سخت به خاطر ننوشتنم شرمندم... انگار بی اینکه حرف مهمی برای زدن داشته باشم، تکلیف داشتم که حرف بزنم و نزدم...

.

اولین برف امسال که ناغافل آمد، زمین رو همزمان با خواهرم سفید پوش کرد. روز عید غدیر بود و کله قندهایی که باید می ساییدیم روی سر عروس، توی سبد خالی وسایل سفره عقد که مخفی اش کرده بودیم زیر یک صندلی، جا مونده بود و عاقد درست نشسته بود روی همون صندلی و هر چی می گشتیم پیداشون نمی کردیم. خواهرم عروس بی کله قند بود، انگار که ماجرا یه چیزی کم داشت... درست مثل خونمون که شب وقتی فقط من و مامان و بابا برگشتیم توش یه چیزی کم داشت... 

.

محرم هم، باز گذشت و من باز نشد که بنویسم. از این "دین ِ آمیخته به آیین کهن"، یا بهتره بگم این "کهنه آیین ِ آمیخته به دین" میشه هفتاد من مثنوی گفت، گرمش اگر باشم...

 

امسال ، اونشب، یعنی شب عاشورا، مسافر کوچولو هم اونجا بود. نمازش رو توی تکیه خونده بود.

 

.

گفته اند که "عید آن است که خود ببوید، نه آنکه تقویم بگوید". حتی اگر این زمین کله پوک هم گرم شدن بی وقت هوا رو با رسیدن بهار اشتباه گرفته باشه و درختها هم جوگیر شده باشند و هول برشون داشته باشه که بی موقع جوانه بزنند و حتی اگه تقویم نویس ها هم به سرشون بزنه و بردارند و توی همه تقویم ها اول فروردین رو یک ماه بکشند جلو تر، من بازهم منتظر می شم. بوی بهار واقعی از اون بسیار معدود چیزهاییه که توی تشخیصش هیچ وقت اشتباه نمی کنم.

.

سعی می کنم بیشتر بنویسم. 


 
 
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧  

مرد، تمام طول راه صورتش رو چسبونده به شیشه قطار. نمی فهمم برای اینکه خودش معذب نباشه یا برای اینکه من راحت باشم. یکی از ایستگاههای بین راه پیاده میشه.  برای اولین بار بعد از دو ساعتی که به خاطر شماره صندلی روی بلیتم کنارش نشسته بودم، نگاهش می کنم؛ صورت استخوانی ِ استوار با موهای یکدست سفید شده. یاد عکسهای جلال آل احمد می افتم که تضاد بین جسارت جوانسرانه نگاه و ترکیب صورتش با مو های تمام سفید شده اش همیشه برام جذاب بوده. انگار اون هم در لحظه آخر پیاده شدن تصمیم می گیره ببینه کسی که دو ساعت کنارش نشسته بوده چه شکلیه. کنار در باز قطار، با کنجکاوی نگاهم می کنه و نمی فهمم که یاد چی می اندازمش.

.

مرد، یاد عمو جغد شاخدار می اندازدم، توی کارتون بنر. به خاطر ابروهاش. دوستش دارم، ولی نگاهش از پشت شیشه عینک نمره بالاش با ته مایه فوتو کرومیک قهوه ای و وزن صداش وقتی انگشت به سمت تخته سفیدِ سیاه شده از روابط ریاضی ِ روبات دو مفصلی نگاهم می کنه و می پرسه: " فهمیدی دخترم؟ " یه کم می ترسوندم.

.

مرد، کلاه به سر و ته سیگار به گوشه لب، با بیچارگی نگاهم می کنه. یاد آدمهایی می اندازدم که همین الان تو سری خوردند.انگشتش توی ترافیک سرسام آور شبِ باران زده بزرگراه بعثت، نقطه نا معلومی رو نشون می ده و می گه: "از اون طرف. من جلوتر از این نمی تونم برم، و الا تا صبح هم به مقصد نمی رسم." با بیچارگی نگاهش می کنم، اما چیزی نمی گم. کوله سنگینم رو بر می دارم و از اتوبوس مسافر بری پیاده می شم و به امید رسیدن به ترمینال راه می افتم سمت جهت انگشت مرد.

.

 مرد، پا روی پا انداخته و خونسرد، سفید و گوشتالود، نشسته روبروم. مثل هر بار که میبینمش یادِ ولیدِ سریال امام علی می افتم. بوی گوشت سوخته تمام فضای خونه اش رو پر کرده. با حوصله تمام از اینکه استیکش رو چه طوری سوزونده تعریف می کنه و از استادام توی دانشگاه شاهرود می پرسه. حرف می زنیم و میام بیرون. چند دقیقه بعد که توی راهروی آپارتمانمون از جلوی در خونه اش رد میشم، صدای پر از تنهایی تارش با بوی گوشت سوخته قاطی شده.

.

مرد،... نه... نمی گمش. هیچ وقت.

 


 
 
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧  

1. سه هفته گذشته؛ اما من هنوز بعضی شبها خواب می بینم که روی ارتفاعی ایستادم و پام می لغزه و پرت می شم. درست در لحظه پرت شدن از خواب می پرم و خوشحالی از به خاطر آوردن اینکه همه چیز تمام شده و اون روز گذشته، مثل نسیم خنک می شینه روی صورتِ از ترس داغ شده ام. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد؛ از روی اولین پله سر خوردم و چند ثانیه بعد تنم مچاله و در هم پیچیده از درد، افتاده بود کنار دیوار آخرین پله. کیلومتر ها دورتر از خانه و خانواده ام، کسانی که اصلا نمی شناختمشون، زیر بغلم رو گرفتند و از ساختمان دانشکده آوردنم بیرون و رسوندنم به بیمارستان و روی صندلی چرخدار بردنم تا اورژانس. روی تخت اتاق رادیولوژی که تنهام گذاشتند، بلند بلند گریه کردم... بلند بلند... انگار نه فقط برای خودم، که برای همه آدمهایی که غریب و تنها درد کشیده بودند و شاید غربتشون سالها بیشتر از غربت دردناک چند ساعته من طول کشیده بوده؛ گریه می کردم.

2. چهار نفریم. من، مینا، سحر و فرشته. فرشته از مشهد آمده و بیشتر وقت ها ساکت نشسته به گوش دادن آهنگ. یه جورایی احساس می کنم از چیزی، فکری یا یادآوری خواسته برآورده نشده ای فرار می کنه و پناه می بره به صدایی که از توی دو لنگه گوشی می ریزه توی گوشهاش. مینا از اصفهان آمده و بیشتر وقتها مشغول شست وشو یا پخت و پزه. شبها قبل از خواب ذکر میگه و تسبیحش همیشه از کنار تختش آویزونه. سحر هم مثل من از تهران آمده، اما بر عکس من که دائم خندیده بودم و سعی کرده بودم به بقیه انرژی بدم تا بتونیم شرایط رو بهتر تحمل کنیم، تمام روز اول رو با گریه گذروند.

3. از این به بعد هفته ای 12 ساعت، به عبارتی 400 کیلومتر در راه رفت و 400 کیلومتر در راه برگشت رو توی بیابانهای شمال شرق ِ این کهن بوم و بر می گذرونم. کلاس سوم دبیرستان که بودیم برای یک اردوی تفریحی_ایرانشناسی برده بودنمون شهر کرد. تمام طول راه رو نه فقط من، که فکر می کنم چند نفر دیگه از بچه ها هم با لذت تمام، از پنجره اتوبوس بیابانها رو تماشا کرده بودیم و فکر کرده بودیم که همه جای ایران سرای من است، حتی بیابانهاش. حالا و توی این راه، فرصت خوبی دارم برای اینکه احساسم رو نسبت به خیلی از چیزهایی که بهشون معتقدم، به قول استاد درس شناسایی سیستمها، "راستی آزمایی" کنم، چه در مورد بیابانها و بی حاصلی ها... و چه در مورد چیزهای دیگه.

4. از بند 1 جان سالم به در بردم. به جز کوفتگی شدید مشکل خاص دیگه ای برام پیش نیومد. آدمهای بند 2 هم اتاقی هام هستند و در مورد بند 3 هم، امیدوارم که محصول فکر کردنها و راستی آزمایی هام رسیدن به نتیجه های سنگین و تلخی نباشه.